صفحه اصلی / مقالات و یادداشت ها / محمد علی زم را به خاطر بیاوریم

محمد علی زم را به خاطر بیاوریم

سید ضیاءالدین شفیعی

«آنان که یادبود فراموش کرده‌اند / سرمایه‌ی وجود فراموش کرده‌اند/ از یاد برده اند مرا بی حقیقتان/ خود را ببین چه زود فراموش کرده‌اند – فیاض لاهیجی»

فراموشی، فراموشی چه خاصیتی‌است؛ که تاریک‌ترین سیاهچاله‌ی بی‌حقیقتی بشر است. آن‌قدر که در افتادنِ در آن، تا از یاد بردن خود نیز می‌تواند ادامه یابد و ما برای فرو افتادن در این سیاهچاله چه اشتهای شگفتی که نداریم، اشتهایی دیر و دور و گویا همواره و تاکنون.

نگاهی به پشت سر، به سرعت به یکایک ما خواهد فهماند که چه بارها و چه بی‌مهابا و چه رنگارنگ و چه عمیق و تلخ در این حفره ترسناک فرو افتاده‌ایم!

کنارزدن پرده نسیان و بیرون کشیدنِ «از یاد رفته‌ها» و «از یاد برده‌ها» دشوار است و اغلب آه از نهاد بر می‌آورد و افسوس و افغان در دل زنده می‌کند من اما می‌خواهم  دست به دامن بهار، جوانه‌وار اندکی تاریکی‌ها را پس بزنم و برخی از این فراموشی‌ها را به یاد بیاورم:

اول – زمستان ۱۳۶۸:

با آن که سال‌ها قبل پراکنده و بیش و کم بارها به آن جا رفته بودم این بار اما آمدن به تهران و ورود به دانشگاه و پرهیز و وسواس بیشتر در کنار جسارت و هیجان دانشجویی رفت و آمد به حوزه هنری را برای من معنادارتر کرده بود آن هم درست در گرماگرم یارکشی‌ها و آغاز بی‌رحمانه‌ی مسابقه‌ی قدرت در غیاب امام.

طبیعی است که ورود من به حوزه هنری بیشتر از ناحیه ادبیات و اندکی هم عکاسی و تاتر بود اگر چه آن‌جا را خیلی زود و به معنی واقعی یک دانشگاه جامع علمی کاربردی یافتم، باغی بهشتی که با باقی جامعه تفاوتی فاحش داشت تفاوتی در همه‌ی ارکان و بسیار نزدیک به فضای بی‌پیرایه اما کارسازِ مدیریتِ مردمی جبهه و جنگ همان که سال‌ها مالوف من بود و گمشده همواره‌ی این سرزمین آشوب زده و سراسیمه در الگوی مدیریت.

در این باغ، در این دانشگاه علمی کاربردی، باغبان یا رییس دانشگاه، موجود نادیده و ناشناخته‌ای از پشت شیشه‌های دودی ماشینی غریب نبود، طلبه‌ای همواره خندان و خوشپوش و اغلب ساکت بود که در دسترس‌بودن غیر معمولش به شدت به دل می‌نشست و امام جماعت بودنش در حیاط حوزه نشانه‌ی حیات واقعی دین در جماعت اهل هنر بود وقتی در شامگاه «شب‌های جالب» از مرتضی و محمد آوینی و محمد رضا هنرمند و محمد تخکشیان و مرتضی سرهنگی و محسن نفر و کاظم چلیپا و مصطفی گودرزی و علی معلم و یک لشکر دیگر از همین دست، پیش و پس، بر او اقامه می‌بستند و او هر سه شنبه شب پایان ماه، ساعت‌ها بی‌کلمه‌ای پاسخ، تندترین انتقادات همان ها را لبخند بر لب به دل و جان می‌شنید و در آخر با سوغاتی بسیار ساده اما متفاوت تک‌تک شان را راهی می‌کرد!

و چه طاقت بی‌مانندی داشت که «شب‌های جالب» تا واپسین شب باغبانی او در حوزه هنری تعطیل نشد کاش تنها یک جلسه‌ی بی‌محابای آنچنان، در طاقت یکی دیگر از مدعیان و مدیران و وزیران و رییسان و رهبران و … می بود.

دوم- تابستان ۱۳۷۹:

می‌گفت، محمد علی زم را می گویم: «شکل‌گیری مکاتب در تاریخ هنر و ادبیات به چند دهه زمان نیاز دارد ؛ من برای شکل گیری مکتب هنری ادبی انقلاب که حوزه هنری نماد آن است سه دهه زمان در نظر گرفته ام ، دهه اول بررسی و شناخت، دهه دوم تجربه وعمل و دهه سوم تثبیت. نگرانم نگذارند این مکتب تثبیت شود.»

و نگذاشتند… تیرهای خدعه از همه سو باریدن گرفت و او را در بیست و سومین سال باغبانی‌اش از باغی که تا همواره گل‌ها و درختان هنری و ادبی  رسته در دودهه‌ی اولش را نمی توان نادیده گرفت، راندند.

باغی که هزاران عنوان کتاب، صدها اثر سینمایی و داستانی و مستند، صدها نمایش و تاتر، صدها اثر موسیقایی، صدها تابلو نقاشی بی مانند و ده‌ها مجسمه و هزاران قطعه خوشنویسی و ده ها سالن سینما و … تنها میراثی کوچک برای کدخدایان آمده به جا گذاشت چندان که پس از یک دهه هنوز از ثمراتش می‌برند و نمی‌دانند.

سوم – بهمن ۹۲:

نه تنها آن باغ که هر گوشه‌ی دیگر این بوم و بر به شلاق غفلت یا خدعه یا خیانتی مجروح است، محمد علی زم نیز که به گفته‌ی خود شاهکار حوزه هنری را به عشری از توان مدیریتی‌اش سامان داده بود همسان بسیاران دیگر بیش از یک دهه را در عزلت گذرانده و اشک در چشم، پژمردن آرزوها و خشکیدن رویاها را هرآینه دیده است.

فرصتی روحانی دست می دهد تا شاید چنان که در دغدغه‌هایی مشترک با هم گفته و شنیده ایم آخرین بخت انقلابیون برای برقراری گفتگویی کارساز با نسلی که دیگر زبان و حال ما را نمی‌فهمند شکل گیرد پس او بی اعتنا به مرتبه و شان خود به میدان می‌آید و در گوشه‌ای که به بازی گرفته می شود بار دیگر همه‌ی توان و تلاشش را مصروف فرهنگ و هنر می‌کند و لشکر یک نفره اش را بی هیاهو مثل همیشه به کار می‌اندازد، بازسازی الگوی مدیریتی برگرفته از جبهه و جنگ که فرمانده، گاه خود تک تیرانداز است و گاه راننده‌ی تانک و گاه تخریبچی میدان، اما پیروزی که حاصل شد کسی او را به خاطر نمی‌آورد و فراموشی آه فراموشی.

چهارم – فروردین ۹۶:

شاید این پرده آخر را دیگر نتوان در زمره محصولات فراموشی دانست فروردین ۹۶ که هنوز سر نیامده … بله اما به قول سلمان هراتی فراموشی و غفلت دریغ های مطولی دارند. اگر نه چرا به خاطر آوردن مثل محمد علی زمی را که تصویر او بلندگو در دست در ازدحام راهپیمایان از بهمن ۵۷ تا همه ی عرصه های مهم و جدی انقلاب درخشیده اکنون باید موقوف پس زدن غبارها و پرده‌ها باشد.

راستی را کدام یک از منبرداران و منصب داران و دیگر دارایان امروز چون او شایسته‌ی دیده‌شدن و شنیده‌شدن‌اند؟

و باز راستی را به قیاس آن چه در این ایام ماضی دیده‌ایم محمد علی زم را به کدام جای و جایگاه مدیریتی، فرهنگی و یا هنری اگر برگزینیم توانسته‌ایم اندکی از تاوان فراموشی‌مان را پس بدهیم ؟

 

 

 

 

 

 

درباره adminm

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *